من فقط خوابیده ام( ich schlafe nur)

این قصه راالم باید

که ازقلم هیچ نشاید

مولوی

درموقع نوشتن یادنامه شاهدخت بادومشکل مواجه بودم وبیادخواهرم همۀ اَن چیزی که بایدنوشته میشد،نیست .

یک-اگراَنچه راالان مینویسم به اَن اضافه میکردم نوشته غم انگیزترازاَن میشدکه بود.به همین دلیل این بخش رااَنجانیاوردم تاازبارغمش بکاهم .

دو-نمیتوانستم بنویسم.چون نوشتن کاملش دراَن زمان باری به مقصدرساندن بودکه ازتوان من خارج بود.بااین همه نانوشته هنوزبامن است ومیگویدمرابنویس .

====

شب مرگ شاهدخت با شریفه و پرویز ساعتها در بیمارستان بودیم . شب سکوت وسرما ،ٍ برمای بهت زده ، بی تاب و گریان به سختی گذشت .

به اطاقم که رسیدم بی اختیار روی تخت خوابم افتادم . مرگ نابهنگام رهایم نمیکرد . بی اراده کلمه ای را تکرار میکردم و توان جلوگیری از تکرار کلمه ازم گرفته شده بود مسخ وکرخت شده بودم حرکت از تمام وجودم گرفته شده بود . نمیتوانستم تکانی بخورم . تمام بدنم سرد و بی حس شده بود . سرم به دوران افتاده وعرق سردی تمام وجودم را گرفته بود . احساس میکردم در سکوت و خلا به اعماق میروم وهرچه بیشترمیگذشت سردترمیشدم . دراین سیر ، دنیای دیگری حس کردم و هنگامی که اندکی خودرایافتم قدرت ازوجودم سلب شده بود . نمیدانم چگونه خوابم برد .

فردا صبح باپرویزبه بیمارستان رفتیم . جسد شاهدخت رابه سردخانه برده بودند . به محل سردخانه رفتیم . گیج وناباور اطراف راگشتیم . ساختمانی دلگیر ، باپنچره های کوتاه وشیشه های مات . صبحی سردو خاکستری ، نه کسی پیدابودونه صدایی شنیده میشد . انگار رنگ مرگ به همه جا پاشیده بودند . پرستاری به ماگفت به خاطراَخرهفته امروز وفرداسرد خانه تعطیل است .

غروب اَنروز بی اختیارو مشتاق دیدن شاهدخت که هرروزدربیمارستان اورامیدیدیم بازبه محل سرد خانه رفتیم . انگاربرای دیداررفته بودیم . اما دیگردیداری درکارنبود . فضای بیرون سردخانه با درهای بسته اش ،همچنان سنگین وغروب غم زده اَنرابرایمان سنگین ترمیکرد . مایوس ودرمانده پشت پنچره ساختمان رفتم . ازشیشه های پنچره میخواستم داخل راببینم . اماشیشه های پنچره فقط فضای بیرون رامنعکس میکرد . ازناچاری در درون خودم میخواستم داد بزنم : شاهدخت ما اینجایم نگران نباش . به دیدنت اَمده ایم !

شب که بدترازدیشب به رختخواب رفتم درمیان خواب وبیداری کابوسی دیدم : شاهدخت درسردخانه خودراازتختخوابش پایئن انداخته ونگران ووحشت زده ، ازدست وپای راستش کمک گرفته وقسمت چپ بدنش راکه معلول شده بود رابه سختی ازراهروسردخانه به طرف پنچره ای که ما دراَن طرف دیوارقرارداشتیم ، میکشاند ودرکمال ناتوانی وضعف میخواست گیره پنچره را بگیرد و قد راست کندو مارابه خود بخواند . اما دیرشده بود و ماازمحوطه خارج میشدیم . صدای شاهدخت درسردخانه میپیچید و درخود منعکس میشد وبه بیرون نمیرسید . بازصدای او بود و هاوارش که: کجا میروید؟ نروید . من هم میایم . مرا به اشتباه اینجا اَورده اند . اینجا جای من نیست . مگرقرارنبود مرا به منزل ببرید . من نمرده ام . من زنده ام .

روزبعدازبه خاکسپاری درمنزل چه بی تاب وتحت فشاربودم . انگارشاهدخت زنده است و باید بدیدنش بروم ، خودراباشتاب به گورستان رساندم . درکنارقبرش زانوزدم وبی اختیارو هق هق کنان مدت ها گریه کردم . حالت عجیبی داشتم که برایم تازگی داشت . فکرمیکردم شاهدخت زنده است واشتباهاّ به خاکش سپرده اند . باصدای بلند به اسم صدایش میزدم ومیگفتم : منم . حرفی بزن . تابا دستهایم این خاک لعنتی رابردارم . بگو هنوزفرصتی هست .

اما نه ! مرگ قاطعیتی است که فرصت بردارنیست .

خسته ازاینکه هیچ کاری نمیشود کرد ومرگ پایان کاراست ، ازکنارقبرش دورشدم . اماانگارصدای شاهدخت بامن بود که ازقعرخاک با نوایی خفه مرامیخواند که : نه . نرو . تنهایم نگذار . برایم کاری بکن . من هنوز زنده ام .

شب که به خانه رفتم ال ریکه چه گرفته وغمگین بود . مرگ شاهدخت اورا خیلی متاثرکرده بود. اوراخیلی دوست داشت ومرتب گریه میکرد و ناباور بود. بادیدن من بازگریه اش گرفت وگفت : نه او نمرده است .

نصف شب باز باصدای گریه ال ریکه ازخواب بیدارشدم وپیششش رفتم . رنگش پریده بود وصورتش ازاشک خیس شده بود ومیگفت : نه او نمرده ، زنده است . من هم که گریه ام گرفته بود ، دلداریش میدادم که دلداری خودم هم بود ، گفتم : راست میگویی او نمرده ، زنده است . گفت : اوفقط خوابیده است . گفتم : اَری این بهتراست . راحت تریم فکرکنیم که خوابیده است . ودرمیان گریه ودرد ، درد ازدست دادن ، درد دورشدن وبرای همیشه ندیدنش ، گفتیم : و برسنگ قبرش هم بنویسیم که : من فقط خوابیده ام .

4/4/ 8 00 2

منتشرشده در:  on آوریل 27, 2008 at 8:56 ب.ظ نوشتن دیدگاه

Leave a Comment