فهرست :
خفته در باران : خسرو گلسرخی
سروده های خفته : خسرو گلسرخی
آزادی : پل الوار شاعر فرانسوی
هدف شعر مىبايد حقيقت كارآيند باشد : پل الوآر
سفر به خیر : شفیعی کدکنی
من ، برتولت برشت
در ستايش آموختن : برتولت برشت
راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم : برتولت برشت
شعر و سرود و خاطره ( دوشعرازگلسرخی ،سرود بهاران خجسته باد ،
شعر : به آرامی آغاز به مردن می کنی : پابلو نرودا )
ماهواره و آل احمدهاى پلاستيکى
=======
خفته در باران
خسرو گلسرخی
دستی میان دشنه و دیوارست
دستی میان دشنه و دل نیست
از پله ها
فرود می اییم
اینک بدون پا
لیلای من همیشه
پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من سپیده دمان
بدون دست می ایم
و یارای گشودن پنجره
با من نیست
شن های کنار ساحل عمان
رنگ نمی بازند
این گونه ی من است
که رنگ دشت سوخته دارد
وقتی تو را
میانه ی دریا
بی پناه می بینم
دستی میان دشنه و دل نیست
خوابیده ای ؟
نه ؟ بیداری ؟
ایا تو آفتاب را
به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در میانه ی باران
و حرف های نمور فاصله ها را
مشتعل کنی … ؟
تا دو سمت رود بدانند
که آتش
همیشه نمی خوابد به زیر خکستر
در زیر ریزش
رگبار تیغ برهنه
می دانم تو دامنه می خواهی
می دانم
تا از کناره بیایی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشایی
من
با سیاهی دو چشم سیاه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظر دست دیگرست
چشمی همیشه هست که نمی خوابد
سروده های خفته
خسرو گلسرخی
1
در رودهاي جدايي
ايمان سبز ماست كه جاري است
او مي رود در دل مرداب هاي شهر
در راه آفتاب
خم مي كند بلندي هر سرو سرفراز
2
از خون من بيا بپوش ردايي
من غرق مي شوم
در برودت دعوت
اي سرزمين من
اي خوب جاودانه ي برهنه
قلبت كجاي زمين است
كه بادهاي همهمه را
اينك صدا زنم
س در حجره هاي ساكت تپيدن آن ؟
3
در من هميشه تو بيداري
اي كه نشسته اي به تكاپوي خفتن من
در من
هميشه تو مي خواني هر ناسروده را
اي چشم هاي گياهان مانده
در تن خاك
كجاي ريزش باران شرق را
خواهيد ديد ؟
اينك
ميان قطره هاي خون شهيدم
فوج پرندگان سپيد
با خويش مي برند
غمنامه ي شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابك خرم
آن برج بي دفاع
4
اين سرزمين من است كه مي گريد
اين سرزمين من است
كه عريان است
باران دگر نيامده چندي است
آن گريه هاي ابر كجا رفته است ؟
عرياني كشت زار را
با خون خويش بپوشان
5
اين كاج هاي بلندست
كه در ميانه ي جنگل
عاشقانه مي خواند
ترانه ي سيال سبز پيوستن
براي مردم شهر
نه چشم هاي تو اي خوبتر ز جنگل كاج
اينك برهنه ي تبرست
با سبزي درخت هياهوست
6
اي سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است
با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟
7
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
8
ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام ؟
با باري ز فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من
من در كجاي جهان ايستاده ام … ؟
آزادی
سروده پل الوار شاعر فرانسوی
بر دفترچه ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
نامت را خواهم نوشت
بر هر صفحه که می خوانم
بر هر صفحه ی سفيد
برخاکستر کاغذها يا بر سنگ خون
نامت را می نويسم
برعکسهای طلايی
بر زره جنگجويان
بر تاج هر شاه
نامت را نوشتم
بر جنگل و صحرا
بر آشيانه و بر سرو کوهی
بر انعکاس کودکی ام
نامت را نوشتم
بر مرمر شبها
برسفيدی نان روزها
بر همه ی فصلهای موعود
نامت را می نويسم
بر هر وصله آبی در آسمانهای سربی
بر برکه در آفتاب پوسيده
بر آبراه زندگی
نامت را می نويسم
بر دشتها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر آسياب سايه ها
نامت را نوشتم
بر هر وزش غروب
بر دريا، بر کشتی ها
بر کوهستان ديوانه
نامت را می نويسم
بر جوش و خروش ابرها
بر عرق طوفان
بر بوی نا و انبوهی باران
نامت را می نويسم
بر هر مساعدت
بر پيشانی دوستانم
بر هر دست کمک
نامت را می نويسم
بر پنجره شگفتی ها
بر لبان شنونده
به مراتب برتر از سکوت
نامت را خواهم نوشت
بر بهشتهای بر باد رفته ام
بر فانوسهای دريايي مخروب
بر ديوارهای ياس
نامت را نوشته ام
بر غيبت بی آرزو
بر برهنگی تنهايی
حتی بر قدمهای مرگ
هنوز نامت را می نويسم
بر سلامت بازگشته
بر خطر بيهوده
بر اميد بی عداوت
نامت را می نويسم
و با قدرت يک کلمه
زندگی ام را دوباره باز می يابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم .
دسامبر ۱۸۹۵ ـ نوامبر ۱۹۵۲
ترجمه : فرهاد والی
هدف شعر مىبايد حقيقت كارآيند باشد
پل الوآر
به دوستان پرتوقعم
به شما اگر بگويم من كه آفتاب در جنگل
به تنى مىماند در بسترى، كه تفويض مىشود
باورم مىكنيد .
هوسهايم را همه، مىستاييد
به شما اگر بگويم من كه بلور ِ روزى بارانى
در تنبلى ِ عشق است هميشه كه آواز مىدهد
باورم مىكنيد .
زمان عشق ورزيدن را طولانىتر مىكنيد
اگر به شما بگويم من كه بر شاخساران ِ بسترم
مرغى آشيان مىكند كه زبانش هرگز به »آرى« گفتن نمىگردد
باورم مىكنيد .
همباز ِپريشانيم مىشويد
به شما اگر بگويم من كه در خليج يكى چشمه
كليد ِ شطّى مفتاح ِ خُرّمىست كه مىچرخد
باورم مىكنيد .
بيش تَرَك درمىيابيد
اما اگر سراسر ِ كوچهام را سرراست
و سراسر ِ سرزمينم را همچون كوچهيى بىانتها بسرايم
ديگرم باور نمىداريد. سر به بيابان مىگذاريد
چرا كه شما به بىهدفى گام مىزنيد، نا آگاه از آن كه آدميان
نيازمندان ِ پيوند و اميد و نبردند .
تا جهان را تفسير كنند، تا جهان را ديگر كنند
تنها به يك گام ِ دلم شما را به دنبال خواهم كشيد
مرا قدرتى نيست
من زيستهام و كنون نيز مىزيم
اما از سخن پرداختن به قصد ِ فريب شما درشگفتم
حال آن كه مرا سر ِ آن بود كه آزادتان كنم
سر ِ آنم بود كه با جگن و خَثِّ ِ سپيدهدمان نيز هم از آن گونه يگانهتان كنم
كه با برادرانمان كه سازندگان نورند .
از 1889 تا 1900
ترجمه از : احمد شاملو
سفر به خیر
از : شفیعی کدکنی
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
من ، برتولت برشت
1
من،برتولت برشت،از جنگلهاي سياه ميآيم
مادرم
هنگامي كه در تنش خانه داشتم
به شهرهايم آورد.و سرماي جنگلها
تا روز مرگ در من خواهد ماند
2
در شهر آسفالت ساكنم، و از روز ازل
در بند آيين مرگ
با روزنامه و توتون و عرق
بدبين و تنبل و سرانجام،راضي
3
با مردم، مهربانم
به سنت ايشان، كلاهي اطو شده بر سر ميگذارم
ميگويم:آنها جانوران بسيار گندي هستند
و ميگويم:مهم نيست. من خود نيز چنينم
4
روي صندليهاي راحتي،پيش از نيمروزها
چند زن را كنار خويش مينشانم
و خاطر آسوده نگاهشان ميكنم و ميگويم
درمن كسي هست كه بر او اميدي نميتوان بست
تنگ غروب،مردان را گرد خود ميآورم
ما يكديگر را “نجيبزاده” ميناميم
آنها پاهايشان را روي ميز من دراز ميكنند
و ميگويند:”وضع ما بهتر خواهد شد.”و من
نميپرسم:كي؟
6
بامدادان در فلق خاكستري،كاجها عرق ميريزند
و حشرهها و پرندههايشان مويه سر ميدهند
در شهر،در اين ساعت،پيالهام را تهي ميكنم
و ته سيگارم را
به دور ميافكنم؛و نگران به خواب ميروم
7
ما، نسلي سبكسر
در خانههايي كه ويران ناشدني مينمود،نشستهايم
ما آلونكهاي بلند بالاي
جزيره مانهاتان
و آنتنهاي باريكي را كه مايهي سرگرمي
اقيانوس اطلساند
اين چنين ساختيم
8
از اين شهرها آنچه بر جاي ميماند تنها باد است
كه در لابهلاي آنها ميوزد
خانه براي شكمپرست، شاديبخش است
اوست كه آن را تهي ميكند
ما نيك ميدانيم كه رفتني هستيم
و پس از ما چيز باارزشي نخواهد آمد
9
و به هنگام زلزله-كه خواهد آمد
اميد،كه نگذارم بر اثر تلخكامي
سيگارم خاموش شود
من،برتوات برشت،له شده در شهرهاي آسفالت
دير زماني پيش از اين، در تن مادرم، از جنگلهاي سياه
فرا آمدهام .
ترجمۀ : بهروز مشيري
در ستايش آموختن
برتولت برشت
ياد بگير، ساده ترين چيز ها را !
براي آنان كه به خواهند ياد به گيرند،
هرگز دير نيست.
الفبا را ياد بگير ! كافي نيست ؛ اما
آن را ياد بگير ! مگذار دل سردت كنند !
دست به كار شو ! تو همه چيز را بايد بداني .
تو بايد رهبري را به دست گيري .
اي آن كه در تبعيدي ، ياد بگير !
اي آن كه در زنداني ، ياد گير !
اي زني كه در خانه نشسته يي ، ياد بگير !
اي انسان شصت ساله ، ياد بگير !
تو بايد رهبري را به دست گيري .
اي آن كه بي خانماني ، در پي درس و مدرسه باش !
اي آن كه از سرما مي لرزي ، چيزي بياموز !
اي آن كه گرسنه گي مي كشي ، كتابي به دست گير !
اين خود سلاحي ست.
تو بايد رهبري را به دست گيري.
اي دوست ، از پرسيدن شرم مكن !
مگذار كه با زور ، پذيرنده ات كنند.
خود به دنبال اش بگرد !
آن چه را كه خود نياموخته يي
انگار كن كه نمي داني .
صورت حساب ات را خودت جمع بزن !
اين تويي كه بايد به پردازي اش .
روي هر رقمي انگشت بگذار
و به پرس : اين ، براي چيست ؟
تو بايد رهبري را به دست گيري .
####
بيدادگري، اين زمان با گامي استوار پيش ميرود
ستمگران، خود را براي صد قرن تجهيز مي كنند
زور، قول مي دهد چنين كه هست مي ماند
جز صداي فرمانروايان ستمگر، هيچ صدائي طنين نمي افكند
و در بازارها، استثمار بانگ بر مي دارد:
اينك، تازه من آغاز مي كنم
اما از استثمار شدگان اكنون بسياري مي گويند:
آنچه ما مي خواهيم هرگز شدني نيست
اگر زنده اي، مگو هرگز
هيچ يقيني را يقين نيست
چنين كه هست نمي ماند
پس از ستمگران، ستمديدگان سخن خواهند گفت:
چه كسي را ياراي آنست كه بگويد هرگز
از كيست كه استثمار دوام مي يابد؟ مـا
از كيست كه استثمار معدوم مي شود؟ باز هم از مـا
اگر از پاي افتاده اي برخيز
اگر شكست خورده اي، باز بجنگ
آنكس كه جايگاه خود را شناخت
چگونه ميتوان بازش داشت؟
چرا، كه شكست خوردگان امروز، فاتحان فردايند
و هرگز، به هم امروز تبديل مي شود .
####
“ما را به غلط “مهاجر“ ناميدند ، و اين يعني كه ما از سرزمينمان كوچ كرده ايم ،
كه سرزميني ديگر را براي ماندن برگزيده ايم ، به انتخاب .
اما ما به انتخاب سرزمينمان را ترك نكرده ايم
و جاي ديگري را براي ماندن برنگزيده ايم .
ما از سرزمينمان گريخته ايم ، رانده شده ايم ، تبعيديانيم ما .
و سرزمين ميزبان ، خانه ي ما نيست ، تبعيدگاهمان است .
با ذهنهاي مغشوش ايستاده ايم در كنار مرزها
به انتظار روز بازگشت .
هر حركتي ، هر تغييري را در آنسوي مرزها دنبال مي كنيم ،
و هر كس را كه از راه مي رسد تا به ما بپيوندد ، با ولع سوال پيچ مي كنيم
تا بدانيم در آنجا چه مي گذرد .
فراموش نمي كنيم ، اميد را رها نمي كنيم و نمي بخشيم .
سكوت اين لحظه ها ما را به بيراهه نمي كشاند ،
چرا كه صداي فريادها را از پس آن مي شنويم
حرف آخر
هنوز گفته نشده…
####
راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم
برتولت برشت
كلمات بىگناه
نابخردانه مىنمايد
پيشانى صاف
نشان بيعارىست
آن كه مىخندد
هنوز خبر هولناك را
نشنيده است
چه دورانى!
كه سخن از درختان گفتن
كم و بيش
جنايتىست. -
چرا كه از اين گونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهاى بىشمار
خموشى گزيدن است!
نيك آگاهيم
كه نفرت داشتن
از فرومايهگى حتا
رخسارهى ما را زشت مىكند.
نيك آگاهيم
كه خشم گرفتن
بر بيدادگرى حتا
صداى ما را خشن مىكند.
دريغا!
ما كه زمين را آمادهى مهربانى مىخواستيم كرد
خود
مهربان شدن
نتوانستيم!
چون عصر فرزانگى فراز آيد
و آدمى
آدمى را ياور شود
از ما
اى شمايان
با گذشت ياد آريد!
ترجمۀ : احمد شاملو | از 1889 تا1900
شعر و سرود و خاطره
برسينه ات نشست
زخم عميق و كاری دشمن
اما
ای سرو ايستاده نيفتادی
اين رسم توست كه ايستاده بميری
خسرو گلسرخی
تو چهره ات عزيزترين است
و رمز گشودن درها
در دست هاي خالی توست
خسرو گلسرخی
بیادجان باختگان مبارز و شجاع خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان سرودۀ زیر را میاورم .
بهاران خجسته باد
هوا دلپذیر شد
پرستو به بازگشت
بزد نغمه ی امید
ز بازی ابر و مهر
به نیلی سپهر ژرف
به هر لحظه تازه ای
نمایان شود شگرف
به جوش آمده ست خون
درون رگ گیاه
بهار خجسته فال
خرامان رسد ز راه
به خویشان و دوستان
به یاران آشنا
به مردان تیز خشم
که پیکار می کنند
به آنان که با قلم
تباهی دهر را
به چشم جهانیان
پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد
و این بند بندگی
و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد …
####
شعر : به آرامی آغاز به مردن می کنی
از : پابلو نرودا
رفیق ( ب . ش ) با این سایت تماس مداوم دارد و کامنت هایش را پای نوشته ها میتوان دید . با تشکر از همکاری های صمیمانه اش شعری که فرستاده در این جا درج میکنم .
####
رفیق بهروز عزیزباسلام . من شعر بسیار زیبایی از پابلو نرودا ، ترجمۀ احمد شاملو خواندم که به نظرم شعری بسیار عالی و زیبا میباشد و دوست داشتم که دیگران نیزاز خواندن این شعر لذت ببرند ، اگر به نظرت شعر مناسب است و مایل بودی میتوانی اَنرا در سایت قرار دهی . با درود – ب . ش
+++
پابلونروداشاعربسیارپرشوروانقلابی بود که دردورانهای مختلف زندگی پربارخویش به اقدامات انقلابی و انسانی و بیباکانه برای کمک به انسانهای دیگرجسورانه دست به عمل زده است .
بدون ترس و محافظه کاری درزندگی خویش به انتقال پناهندگان جنگ داخلی اسپانیا برای رفتن به فرانسه کمک های بسیار زیادی به این پناهندگان اسپانیایی نمود .
در سال 1946 بعد ازسخنرانی انتقادی خویش بر علیه دولت شیلی که اقدام به سرکوب مبارزات کارگری و کمونیستها نموده بود ، مجبور شد بمدت سه سال درشیلی مخفی شود و در سال 1949مجبور شد ازطریق مرز دو کشور با اسب مخفیانه از شیلی به ارژانتین بگریزد و مدتی دراَنجا اقامت نماید .
پابلو نرودا شاعری پرشور و لبریز از عشقی وسیع و بی پایان به همسرش ، انسانهای زحمتکش ، سرکوب شده ها و به طبیعت و جهان بود .
در شعر بالا جهان را به مثابۀ میدان وسیع و بینهایت بزرگی برای تجربه های جدید و شجاعانه می بیند. انسانها را به اعمال انقلابی و جسورانه دعوت میکند . به اَنها از خطر تبدیل شدن موجوداتی ترسو و محافظه کار هشدار می دهد و ترس و محافظه کاری را بدترین دشمن انسانی که میخواهد بالنده و انقلابی باشد میداند .
در واقع این شعراز یک طرف انسان را دعوت به جسارت و شجاعت می کند و از طرف دیگر اعلام جنگی به انسان از خودبیگانه شده می باشد . ب . ش
به آرامی آغاز به مردن می کنی
از : پابلو نرودا
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی ، اگر کتابی نخوانی ، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی ، وقتیکه نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به ارامی آغاز به مردن می کنی اگر بردۀ عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راهه تکرار بروی
اگر روز مَرَ گی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی ، اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت ، از احساسات سرکش ،
و از چیزها یی که چشمانت را به درخشش وا میدارند ،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی
تو به ارامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت و یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی ، اگر ورای رویا ها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی حداقل یکبار ورای رویا ها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی ات ،
ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن ، امروز مخاطره کن ، امروز کاری کن
نگذار به آرامی بمیری ، شادی را فراموش نکن .
ترجمه : احمد شاملو
======
ماهواره و آل احمدهاى پلاستيکى
از:منصورحکمت
تقريبا تمام مردان بزرگ جهان ما مرده اند، موتزارت، بتهوون، پوشکين، اليوت…
حال خودم هم زياد تعريفى ندارد.
مجله پانچ
صنف روشنفکر هنرمند و اهل ادب ايرانى سه چهار دهه اخير پديده جالبى است که مطالعه روحيات و خلقيات و مشغله هايش براى کسى که وقت و حوصله اش را داشته باشد خالى از لطف نيست. نزد اينها خود بزرگ بينى و خود محور پندارى که شايد يک عارضه حرفه اى اين صنف در همه جاست، به يک موتاسيون ژنتيکى تمام عيار بدل شده است. کمتر کسى چون صنف روشنفکر ادبى ايرانى دوره اخير در ارزيابى اندازه و ارج و قرب و جايگاه اجتماعى خويش اينچنين به بيراهه رفته است. پسقراولان جامعه و جامانده هاى هر تند پيچ تاريخ معاصر، مدام خود را ناجيان و راهنمايان آن انگاشته اند. بيمايگى و لکنت انديشه با هنر و آفرينش عوضى گرفته شده. کمتر قشرى اينچنين واپسگرا و دست و پا چلفتى چنين رسالتى براى ارشاد و هدايت براى خود قائل بوده است. کمتر جماعتى اينچنين فراموش شده و در حاشيه رها شده، چنين خود را مرکز عالم پنداشته اند. کمتر فرقه اى اينچنين اسير گذشته، چنين سهمى از آينده را حق خود دانسته است.
اين صنف، اين فرقه، يک پديده مردانه، ملى، اسلام زده، تمدن ستيز، گذشته پرست، سياه پوش، ضد علم و آخوند مسلک و کلاه مخملى مآب است. سنتى است که فقط به اعتبار اختناق آريامهرى و اسلامى و بسته بودن چشم و دست و دهان مردم و تکفير شعور در آن مملکت تا امروز دوام آورده است. ميگويم فرقه و صنف، چون اگرچه قطعا همه را نبايد به يک چوب راند و لابد ميتوان معدودى از شاعران و نويسندگان را خارج اين دايره بشمار آورد، اما افق و نگرش چندش آور اين فرقه است که به باصطلاح محيط ادبى ايران حاکم است.
آقاى عباس معروفى، در ستونش در روزنامه نيمروز تحت عنوان “حضور خلوت انس” (المعنى فى بطن الشاعر)، يکبار ديگر ما را به سياحت اين دنياى کج و کوله نارسيسيم و خودفريبى و عقب ماندگى ميبرد. ايشان در ستونش، شايد از سر ساده دلى، تمام محاسن اين صنف را يکجا و بدون پرده پوشى به نمايش گذاشته است. دعواى آقاى معروفى و رژيم اسلامى به شکلى نمونه وار جوهر کشمکش کل اين قشر با ارتجاع سياسى در ايران را در خود فشرده کرده و معنى ميکند. دعوا، آنطور که خودش ميگويد، سر کاغذ و اجازه نشر نوشته هايش است. معتقد است که “کاغذ فروشهاى ظهير الاسلام به قدرت رسيده اند” و کنترل قلم را بدست گرفته اند. تنومندانى که “درخت اره ميکنند تا کاغذ کنند” راه بر آنها که چون ايشان “نبوغى دارند و شب تا صبح نميخوابند و تخيلات خويش بر کاغذ مياورند” بسته اند. ايشان اعتراض ميکند: “اين کاغذهايى که با ارز خون جگر وارد مملکت ميشود مال من و امثال من است”، استدلال ميکند: چرا وقتى صحبت صنعت و کشاورزى است متخصصين را خبر ميکنند، اما تا پاى هنر و فرهنگ ميشود همه، “جامعه”، عوام الناس، خود را صاحب نظر ميدانند و صحنه را شلوغ ميکنند. “در مورد مسائل فرهنگى ماشاالله هزار ماشاالله شصت ميليون صاحبنظر داريم که به هيچ قيمتى هم کوتاه نميايند. بيچاره پديد آورندگان فرهنگ و نويسندگان ادبيات خلاقه (شکسته نفسى نفرمائيد) که از پس معرکه سرک ميکشند ببينند آن وسط چه خبر است”. نه اينطور نميشود، رژيم اسلامى منفعت خود را نميشناسد، دارد منافع ملى را فداى خود محورى ميکند. درد آقاى خامنه اى و انصار حزب الله از “تهاجم فرهنگى” را آقاى معروفى است که خوب درک ميکند. ايشان آنتن بشقابى هاى بالاى ساختمان ها را نشان سران رژيم ميدهد و خيرخواهانه نصيحت ميکند: اگر MTV و برنامه هاى “مبتذل” آن ميدان پيدا کرده از آن روست که دهان ايشان و امثال ايشان بسته است، کتابهايشان منتظر اجازه چاپ مانده، “بهترين خالقان آثار ادبى و هنرى” را گوشه نشين کرده اند. “مجنون دارد ويلان پرسه ميزند و مينالد و مردم دارند از ماهواره ليلى را نگاه ميکنند”.
اگر کسى سر بر نميگرداند تا به اين مجنون رنجيده و ويلان نگاه کند شايد از آنروست که شکل و شمايل آشنا و کسالت آورى دارد. ميشناسندش، نميخواهندش. سالهاست اين تيپ اجتماعى در آن مملکت کشيمنى توليد ميشود. آل احمد هاى پلاستيکى. خوشبختانه اين يکى خود ميداند تمام وجودش کپى و تکرارى است. ميگويد: “گفتم که تاريخ اين صد سال به شکل وحشتناکى تکرارى است … اين روزها کتابى ميخواندم که بشدت مرا تحت تاثير قرار داد “حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ برگشته” … جالب است… نفرت حسن مقدم به غرب، و توجه او به مصالح ملى و شهامتش در بيان دردها مرا به اين باور ميرساند که انگار زمان نگذشته است.” اگر از حسن مقدم تا عباس معروفى، زمان نگذشته باشد، مکان از قرار گذشته است! اگر “نه غربى” شعار حسن مقدم بوده باشد، مصرع “نه شرقى” اش، مستقيما محصول واشنگتن دى سى است: “به مقامات رژيم گفتم بيائيد همه روزنامه ها را تعطيل کنيد و يک “پراودا” منتشر کنيد براى همه مردم”. احسنت، چه سخن نو و چه ادبيات خلاقه اى! چه انتقاد عميق و سازش ناپذيرى به ارتجاع سياسى در ايران! اگر تصور ميکنيد کنايه آقاى معروفى به برژنف و سوسياليسم قلابى است، حتما حسن نظر داريد. خير، ايشان دارد با اين فرمول نخ نماى جنگ سردى اعتبار نامه ضد چپى اش را حاضر ميکند. و البته اينهم تکرارى است. “بهترين خالقان آثار ادبى و هنرى در ايران” سنتا خواص اين خود شيرينى ها را در رفع سانسور کتابهايشان در رژيم هاى ضد کمونيست به خوبى ميشناسند. حالا همه چيز به کنار، خودمانيم، واقعا شرايط شوروى سابق، حتى با همان برژنف و کا.گ.ب اش، براى “پديد آورندگان فرهنگ” و نوابغ شبانگاهى ايران به نسبت رژيم اسلامى پسرفت محسوب ميشود؟! واقعا که هشدار آقاى معروفى چقدر بايد “مقامات رژيم” را که فقط دهها هزار قتل عمد در پرونده جمعى و فردى شان هست، خجل کرده و بخود آورده باشد!
و مبادا تصور کنيد با اين حرفها آقاى معروفى پا به قلمرو آلوده سياست گذاشته است. خير، “من نويسنده ام”!
نه عزيز من، نه آقاى معروفى، کل ماجرا را وارونه فهميده ايد. سانسور آثار شما و شماها علت هجوم مردم به شبکه هاى تلويزيونى ماهواره اى نيست، برعکس، برچيدن آنتهاى بشقابى و قرنطينه فرهنگى مردم علت بقاء شما و حياط خلوت محقر هنرى تان در آن مملکت است. مطمئن باشيد روزى که مردم آزادانه به آنچه در جهان ميگذرد دسترسى داشته باشند و در بيان سليقه ها و دنبال کردن علائقشان آزاد باشند، دنياى ادبى و هنرى عقب مانده شما، با همه ترس و نفرتش از هر آنچه غير اسلامى و غير ايرانى است، يک شبه منقرض ميشود. مردم حرفشان را زده اند. ترجيح شان را گفته اند. به تيراژتان نگاه کنيد. شصت ميليون مردم، تشنه خواندن و دانستن، محروم از ادبيات جهانى، محروم از هنر امروز، با هزار سوال، و صد هزار نياز معنوى و فرهنگى، با شلاق آخوند و پاسدار کت بسته و بدون آلترناتيو بعنوان مستمع اسير به محضر شما آورده شده اند، آدمهايى چنان مشتاق ديدن و شنيدن و تماشاى دنيا و مردمانش، که خود را به خطر مى اندازند تا “ماهواره” و MTV نگاه کنند، هر کس حرف ديگرى داشته گرفته اند و کشته اند و بسته اند و بيرون کرده اند، و حال به تيراژتان نگاه کنيد. واقعا خنده آور نيست که صنف شما بخواهد، آنهم با ژست “پديد آورندگان فرهنگ”، به شخصيت هاى فرهنگ عامه در سطح جهانى، از باب ديلان و رولينگ استونز تا بون جووى و مادونا فخر بفروشد؟
ابتذال البته لغت گويايى است. مبتذل وصف حال هنرمندان و فرهنگسازان عزيزى است که بقول ناصر جاويد در شرايطى که دهات دارد تخليه ميشود، از نظر ادبى سر جاليز مانده اند، بيلشان را در خاک فرو کرده اند و بهيچ قيمت حاضر نيستند به شهر بيايند. کرور کرور رمان و حسرتنامه از موضع دانشجوى شهرستانى غريب و نمازخوان دانشگاه تهران راجع به ده و پاسگاه ژاندارمرى و ايلات و عشاير و دوران شيرين آفتابه مسى و خزينه تحويل جامعه ميدهند. آدم شهرى امروزى را نميشناسند، چه رسد که بخواهند تصويرش کنند و چيزى راجع به زندگى اش بگويند. در ادبيات اينها زن هنوز، تازه اگر مثل آقاى معروفى خيلى بزرگوارى کنند، “مادر بزرگى” است که “يادش بخير” کرسى را روبراه ميکرد و “فسنجون” جلوى شان ميگذاشت. ناتوانى از برقرارى يک رابطه جنسى سر راست، انسانى، باز و برابر با همکار و همکلاسى شان را دستمايه ميليونها بيت وصف “درد فراق” و “غم حرمان” و منظومه هاى ضجه کرده اند. مبتذل، توصيف سنت فرهنگى اى است که در يک گوشه پرت، بدور از چشم منتقد جهان معاصر، از عقب ماندگى اخلاقى، مذهب زدگى، مرد سالارى و خود پرستى قومى و ملى و فقر تکنيکى خود يک فضيلت و هويت اجتماعى ساخته است. مبتذل وصف حال سنت ادبى اى است که زير چتر رژيمهاى واپسگرا و ارتجاعى که حتى نگاه مردم به بيرون اين محيط پرت افتاده را ممنوع و سرکوب مى کنند، به زور سوبسيد و روى دوش کار ارزان کارگر چاپ براى خود يک بازار محقر هزار و هشتصد نفره ترتيب داده و با پاشيدن سم بيگانه گريزى و قومپرستى و گذشته پرستى از آن دفاع ميکند.
مطمئن باشيد که همان آزادى فرهنگى اى که با سقوط رژيم اسلامى شکوفا ميشود و بساط حماقت مذهبى و ملى را بکلى بر مى چيند، اين “فرهنگ سازان” را هم از دور خارج خواهد کرد. اين سنت ادبى و فرهنگى همزاد ارتجاع سياسى در ايران است و از همان تغذيه ميکند، همفکر آن است و به همان هم خدمت ميکند. با همان هم محو خواهد شد. مردم شايسته هنر و ادبيات و فرهنگ ديگرى هستند.
منصور حکمت
اولين بار در بهمن ١٣٧٥، فوريه ١٩٩٧، با امضاى نادر بهنام، در شماره ٢٣ انترناسيونال منتشر شد.
مجموعه آثار منصور حکمت جلد هشتم صفحات ٣٥٥ تا ٣٥٩
انتشارات حزب کمونيست کارگرى ايران، چاپ اول نوامبر ١٩٩٧ سوئد ISBN 91-630-5761-1