به یادخواهرم شاهدخت شادیمقدم
گُل اومد. بهار اومد. اما شاخُت عزیز ومهربان تو دیگر نیستی.
نوشتن زندگینامه و هر چیزی دیگری دربارۀ کسی که سالها همراه و رفیق کوچک دوران زندگیت بوده، کار ساده ای نیست. نوشتن در مورد زندگی ای که به مرگ منتهی شده، آنهم مرگی اینسان.باید از این زندگی و مرگ فاصله گرفت تا بتوان در باره اش نوشت. امَا مگر میشود؟ این زندگی و مرگ فکرت را گرفته و فاصله گرفتن از آن دشوار است. با این همه باید نوشت.
***
سال 54 شاهدخت 11 ـ10 ساله بود، دنیای کودکیش رفاقت با دختر همسن و سال همسایه مان و همکلاسیش و کتابها ی کودکانه ای بود که از این کتابخانه و آن کتابخانه میاورد و می خواند و به ما هم می داد بخوانیم. از ادبیات کودکان ایران کتابی نبود که نخوانده باشیم. هر روز کتابی و دنیای کودکانۀ تازه ای برای او بود. چه قشنگ بود دنیای کودکانۀ شاهدخت در آن سالها (این دنیای کودکانه را بعد ها هم تا آخر عمرش داشت.)شاخُت (مستاجری داشتیم در آن سالها پسربچه ای داشتند که با شاهدخت خیلی دوست بود. او نمیتوانست اسم کامل شاهدخت را ادا کند و همیشه با صدای بچه گانه اش از حیاط داد میزد: شاخٌت. من هم بعدها هنگام شوخی او را به همین اسم و بخصوص در دوران بستری بودنش صدا میزدم.)روزی کتابی از منوچهر نیستانی به او معرفی کردم که از کتابخانه بیاورد. با خوشحالی کتاب را آورد و خواندیم. از این کتاب خیلی خوشش آمد. اسم کتاب گل اومد . بهار اومد بود.
سالهای بعد، سالهای نوجوانی را با مطالعه بیشتر و شوق زیادتر با مقولات کمونیزم ، آزادی و برابری آشنا شد. سالهای قبل و بعد از قیام 57 را سرحال و فعال به همه جا سر می کشید. پر شور بود و با خیلی ها رابطه بر قرار میکرد. رابطه هایش صمیمانه و رفیقانه بود، با پیر، جوان و بچه ارتباط داشت. بعد ها هم همینطور.فعالیت ها یش در بنکه و کمیته های دانش آموزی وشرکت در مبارزات جاری در شهر سنندج و شناخته شدنش از جانب مزدوران رژیم باعث شد در سال 59 تا مدتها مخفی و دور از خانه بسر برد .در زمستان سال61 دستگیر و زندانی شد. مدتها در انفرادی بود. درزندان همراه با رفقایی که سر موضع بودند و در مقابل رژیم و توابین کوتاه نیامده بودند. با متانت و ایستادگی موج توابیت را پس زده و خرسند از کوتاه نیامدنشان، مبارزه شان را پیش بردند.شاهدخت هنگامی که دوران محکومیتش تمام شده بود، فقط بخاطر امضاء نکردن جملۀ (من دیگر فعالیت سیاسی نخواهم کرد.) یکسال دیگر به دوران زندانش اضافه شد. بعد از مدت کوتاهی پس از آزادی برای دومین بار و دو ماه دیگر در زندان ماند.
مقاومت و مبارزۀ این عده از مبارزین واقعی در آن سالهای سیاه وحشت و شکنجۀ جمهوری اسلامی در ایران ، سالهای توابیت و سازش خیل سازمانهای به اصطلاح چپ بود که به مثابه یک عرصه از مبارزه طبقاتی، سیاست حکومت را در زندان به شکست کشانید. آری ، فقط مبارزه این عده بود.بودن در سیاه چالهای جمهوری اسلامی آنهم در سن 16 الی 17سالگی گرچه تاثیرات روحی و جسمی در شاهدخت بجا گذاشته بود. امَا بودن با رفقای صمیمی و مقاوم و زندگی روزانه و جمعی با آنها، تن ندادن به سیاستهای رژیم جمهوری اسلامی و حتماً خود را سرفراز حس کردن، دورانی خوشی بود که شاهدخت همیشه از آن یاد میکرد. دورانی که بعد از آزادی هیچوقت برایش در زندگی تکرار نشد.بعد از زندان همچون خیلی از مبارزان دیگر زندگیش به تبعید در کشورهای دیگر کشید. سالهای تبعید و عوارضش با روحیه حساسش جور در نمی آمد. او زندگی، انسانها و همه چیز را با افکار انتقادیش نگاه میکرد. آزادی و برابری را در قامت خیلی از احزاب نمیدید و حق هم داشت.بیماری برایش سنگین بود. ولی در این مورد حرفی نمیزد. گاهگاهی در تنهایی و جمع به نقطه ای خیره می شد و غمی سنگین صورتش را فرا میگرفت. اما هنوز امیدوار بود و به جنبه هایی از زندگی لبخند میزد و به رابطه هایش با دوستانش فکر می کرد.
زمستان 2 سال پیش بر اثر گرفتگی رگی در مغز اورا عمل جراحی کردند و متاسفانه طرف چپ بدنش معلول شد و مدتی در اغمأ بود. نه قدرت دید داشت و نه می توانست حرف بزند. اولین روز های بعداز اغمأ که قلم بدستش دادم ( بعد ازاغمأ فقط فکرش کار میکرد.) هنگامیکه گفتم : فصل بهار آمده است. نوشت: گل اومد. بهار اومد. این جمله اولی بود که نوشت. خوشحال شدم که بهتر شده است. بعد از مدتی به سرعت خوب شد و توانست بیند ، حرف بزند و مثل گذشته باشد . تا اینکه سرطان دوباره به سراغش آمد و به جگرش زد. امَا احوالش هنوز خوب بود. تا آخرین ماه سال پیش . به او قول داده بودم که بهتر خواهد شد و بهار هم در راه است و آنوقت می توانیم به باغچه برویم و گلها را نگاه کنیم. به حرفهایم گوش میداد و از پنچره اطاق درختهای بی برگ را نگاه میکرد و در جواب سخنی نمی گفت . انگارمی دانست بهار دیگر زنده نخواهد بود.بارها که پیشش بودم و جایش را مرتب میکردم به من میگفت مواظب خودم و پشتم باشم . و من که به مرگ او فکر می کردم خیلی متاسف میشدم که او هنوز هم به فکر خودش نیست و به فکر دیگران است.روز 2008/1/4 که تا ساعت 10/40 شب پیشش بودیم باز سر حال بود. فقط بعد از ظهر فشار تنفسی داشت، هنگامی که پرستار کنترلش کرد، تب نداشت و فشار خونش نرمال بود. با او مثل هر شب حرف زدم . درد نداشت و آرام بود. گفت کمی خوابش می آید. بهش گفتم می روم و بر میگردم. گفت باشد. دست روی قلبش گذاشتم . بیشتر از حد معمول آرام بود. نمیدانستم که قلب به طرف ایست میرود. بعد از یکساعت خودم را حاضر کرده بودم پیشش بروم که دکتر تلفن زد تمام کرده است.
گیج و شوک زده خودم را به بیمارستان رساندم. هنگامی که کنار تختش رسیدم دیدم که شاهدخت یک ساعت قبل نیست. صورتش رنگ پریده و ازآن صورت رنگ پریده چه جدیت، عبوسی و غمی پیدا بود.دستهای مهربانش را که هر روز در دست میگرفتم و صورتم را با آن نوازش میکرد، زیر پتو قرار دادم و پنچره اطاقش را بستم که سردش نشود! چه شبی بود. شبِ مرگ. شب و مرگ.بار آخر که در سردخانۀ بیمارستان برای وداع و آخرین دیدار با پرویز بدیدنش رفتیم. در لباس خوابی که برایش برده بودیم آرام خوابیده بود و دیگر آن جدیت و عبوسی در صورتش پیدا نبود . امَا چه بیمار گونه و غمگین می نمود شاهدخت. آنوقت فهمیدم که چقدر بیمار بوده است و چه رنجی تحمل کرده است. اکنون بیماری بود در خواب. خوابِ ابدی. خواب مرگ. مرگ بر مرگ.
روز به خاکسپاریش هوا سرد بود. قبل از اینکه تابوت او را در قبر بگذارند به زندگی و مرگ او فکر می کردم. انگار صدای کودکانۀ شاهدخت با صدای کودکانۀ فروغ فرخزاد یکی شده بود و می خواندند: و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سردو وقتی که تابوت شاهدخت در قبر قرار داده شد و منی که بر لب گورش ایستاده بودم و جمعیت دور من و گور حلقه زده بودند، دیگر پایم نای ایستادن نداشت. زانو زدم و یک شاخه گل سرخ را روی تابوتش انداختم. بعد که زنان سیاهپوش دوست شاهدخت زار زدند و شاهدخت ، شاهدخت کردند دنیا جلو چشمم سیاهی رفت چه حالی داشتم. احساس کردم با کوهی از غم در مرکز عالم تراژدی قرار گرفته ام . و وقتی که مقداری خاک بر گورش ریختم از خاک متنفر شدم و بر خاک نفرین کردم . اکنون هم از هیچ چیز بیشتر از خاک متنفر نیستم.
شب بعد از روز بخاک سپاری هنگام خواب، باد در کوچه چه زوزه ای میکشید و منی که همیشه هنگام خواب از صدای باد و ترنم باران بر پشت پنجره لذت می بردم، چه احساس نا خوش آیندی پیدا کردم که من در اطاقم هستم و شاهدخت در این شب سیاه زیر خوارها خاک برای همیشه خوابیده است. دیگر صدای نم نم باران بر پنچرۀ اطاق و غریو باد در کوچه برایم لذت بخش نیست، هیچ. بلکه یاد آور مرگ شاهدخت است که دیگر در دنیای زندگان نیست.اکنون روزهاست شاهدخت را دیگر نه در خانه، نه در بیمارستان و نه هیچ جای دیگر نمی بینم. چراغ اطاقش که هر شب در بیرون روشن می نمود، خاموش است. حتمأ باید جایی باشد. شاید در گوشه ای تنها نشسته و در حال فکر کردن است و یا با کسی در حال گپ زدن است.بهار هم از راه رسید و گل ها هم سر در آورده اند. امَا از شاخُت عزیز و مهربان هنوز خبری نیست. هنوز ناباورم . امَا در کمال ناباوری یادم می آید که شب بعد از بخاک سپاریش در خوابی که شریفه از او دیده بود گفته که پیشش برویم. درست است او در گورستان دُلباخ آوست. نزدیک خانه خود مان . قرار ما آنجاست . هر روز. الان شاهدخت تنهاست. حتمأ منتظر من است. باید بروم.
بهروز 2008/2/15
جولای 21, 2008
رفیق بهروز عزیز به شما تسلیت می گویم. بابت نامهء پر احساست که گلی راپژمرده دید ی بسیار گریستم من بارها با شاهدخت عزیز صحبت کردم در زمانیکه کاسل بودم غربت وآوارگی همه چیز را داغان می کند همه چیز را خفه می کند همهء ما قربانیان دنیای سرد وبی روح این سرمایه لا مذهب هستیم امید دارم مقاوم باشی ومرگ را به مسخره بگیری شاهدخت قلبش برای محرومان می زد چشمهایش به خاطر یک ذره آزادی در ایران روشن بود به همه چیز به دیدهء انتقاد وبی اعتمادی می نگریست یادش گرامی باد یاد زنهای انقلابی همیشه در قلب انسانها زنده است شادی بسیار مقاوم بود گلی زسخره بود تربیت انقلابی داشت پر واضح است که نام او در قلب همهء ما زنده خواهد ماند این را بدان به قول فروغ تنها صداست که می ماند شادی هم یک صدا بود از میان همهء صداها که در غربت آرام آرام خاموش می شوند ودنیای انسانها را روشن می کنند درست مثل شمع برات برد باری ومقاومت آرزو می کنم.
علی از کیل
علی جان باسلام وتشکرازشمانوشتۀ صمیمانه ات راخواندم.برایت موفقیت وسلامتی اَرزومیکنم .
در ضمن سایت بسیار زیبا و خوبی دارید ، خصو صا که به یاد خواهر گرامی تان می باشد و یادش همیشه گرامی باد و از دست دادن ایشان را به شما صمیمانه تسلیت می گو یم . شاد و سالم باشید.
###
رفیق بهروز در را بطه با شاهدخت من واقعا” از صمیم قلب متاسفم که که رفیقی ماننداو به این جوانی فوت کردند و شما به عنوان برادر بزرگتر این حادثه باید برای شما خیلی و حشتناک بوده باشد، اَیا اکنون کمی توانسته اید مرگ ایشان را برای خودتان حل کنید؟ در ضمن اگر جواب به این سوال برای شما مشکل است بایدمرا ببخشید و اگر سوال شخصی است می تو ا نید به ان جواب ندهید. من اصلا ناراحت نخواهم شد.
###
من به سایت شما مراجعه کردم و تمام مطالبی را که درمورد رفیق شاهدخت نوشته اید
خو اندم . مطالب بسیار زیبا و متآثرکننده ای نو شته اید و راستش ازخواندن بخشهایی از
نو شته اتان من هم گریه کردم . ولی همۀ انها گواهی از علاقه و احترام زیاد شما به شاهدخت می باشد و این خیلی با ارزش است.
عکس زیبای مزار شاهدخت را نیز دیدم . با گلها و سبزه های تازه و جوان در روی قبر او و این نشان دهندۀ توجه و بازدید مرتب شما و خانو اده از مزار شا هدخت می باشد.
شعرهایی راهم که به همین منا سبت انتخاب کرده اید بسیارقشنگ هستند. مخصو صا”شعر بسیار زیبا و قوی و لطیف فروغ فرخزاد که به نطر من زیبا ترین شعر فروغ می باشد و شرح حال بسیاری از زنان و انسانهای این دوره را بیان می کند.
و به نظر من فروغ یکی از بهترین شاعران ایران در عرصه شعر نو می باشد .
این گل را از طرف من به شا هدخت تقدیم می کنم .
با درودهای ا نقلابی. بنفشه
بنفشۀ عزیزباسلام
بخش هایی ازنوشته هات درموردشاهدخت رادرقسمت کامنت هادرزیرمطالب”بیوگرافی”و”مزار ابدی”درج
کردم.نگاه کن امیدوارم قبول کنی.بهتردیدم نگرش واحساس انسانی ورفیقانه ات رامنعکس کنم.بهروز